
وحرفهایی هست برای نگفتن!
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند
[از بلاست شبنم]
بهـار آمدنش رنگ ماندگـاری می دهد زود هم می رود ،
هم رنگ بهــار باش ولـی ماندگـار
اگر بهشت را نمی توان به دست آورد،
ابلهانه است اگر برای نجات از جهنم نکوشیم!
***********
کشتی در بندر امن است...
اما کشتیها برای این ساخته نشده اند...
جان.ان.شد
***********
رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر، سنگها را از پیش راهشان برداریم.
***********
آن سوی ناکامیها خداوند حضور دارد،
آنجاست که داشتنش جبران همه نداشته هاست.
[ از وبلاگ حمید]
گفت : احوالت چطوراست ؟ گفتمش : عالی است،مثل حال گل ... حال گل در چنگ چنگیز مغول
****
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست ... گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
****
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم ... اشک ما، باده ما، دیده ما کاسه ما
تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را!
تولد روزی است که دل بکنیم از این دلمشغولیهای بیهوده و دل ببندیم به آنچه دلبستنی است و بدانیم هر چیز فانی ارزش دل بستن و غصه خوردن ندارد که اصولا تو خود بدستشان نیاورده ای که بخواهی از دست دادنش را به سوگ بنشینی
پس بیا دل ببندیم به آنچه همیشه بوده و هست و خواهد بود وبدان که جز عشق هیچ چیز اینچنین ماندگار نیست و هر چه ماندگار است بدان همان عشق است
هر روز... روز تولد توست ...هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر دهی!
تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را!
هر روز... روز تولد توست...روز من... روز ما
اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره این تویی که روز را برای خویشتن خویش شروع میکنی آن روز روز توست.
روزی که تو گرداننده آن باشی روز تو خواهد بود این تویی که در هر روز بوجود میآیی
تاریخ تولد برای یاد آوری وجود و حضور پر ارزش توست و صبح آغاز شده اکنون یادآوری میکند که تو ارزشمندی و باید به کمال برسی تغییر دهی و تغییر کنی ببینی و باور کنی هر آنچه را که در وجودت می یابی و میپنداری پس به عشق بیندیش و به شادی و شادمانه زندگی کن.
[از وبلاگ سوگند]
[از بلاگ ابوذر]
آهو
وقتی صدای اذان پخش شد ،بوی دلنشین گل شب نیز بیشتر از قبل در فضای حیاط خانه پیچید ،پاورچین پاورچین قدم برداشتم و از پلكان پائین آمدم ،انعكاس صدای موذن در محله پیچیده بود و با ندای هر تكبیرش پژواك صدا را در تمامی كوچه باغها می شنیدم.خروس همسایه یكدم می خواند و سعی میكرد تا او نیز موذن شود .قدری آب بر سرو صورتم پاشیدم و به گلهای یاس كه در خنكی سحر چشم باز كرده بودند خیره شدم .دلم شور میزد نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود ولی از دیشب تاالان خواب از این چشمان خسته خداحافظی كرده بود.
شال و كلاه كردم تا خودم را به مسجد برسانم و نماز را به جماعت بخوانم.هر چه به مسجد نزدیكتر می شدم انوار سبزرنگ مهتابیهای معلق در روی شیروانی بیشتر خودنمائی میكرد .همه جا سكوت بود و گهگاه صدای تردد ماشینی ،این سكوت را می شكست.
وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، صف نماز تشكیل شد و همانجا ردیف اول پشت سر امام جماعت ایستادم .
دستهایم را به نشانه تسلیم در برابر او بلند كردم تا تكبیر گویم .
سفرم آغاز شد.
آهویی را دیدم كه از ترس صیاد مدام اینسوی آنسوی میدوید ،تا گودالی دید و درون آن خزید و من نیز بدنبال او، سرتاسر دشت پوشیده از علفزارهای سبز رنگی بود كه شب گذشته با شبنم خیس شده بودند و بوی تازگی آنها فضا را پركرده بود، شقایقهای سرخ در میان این چمنزار خودنمائی میكرد و زنبورهای وحشی را به سمت خود می خواند.آهوی خسته همانجا نشست و من به آرامی وارد گودال شدم، طفلك مدام نفس نفس میزد ، نزدیكش شدم و با دستانم نوازشش كردم ،دیدم از پیكرش خون می چكد، جگرم آتش گرفت، دست به كار شدم، زه چوبی كه تا نیمه در تنش فرو رفته بود بیرون كشیدم و روان شدن قطره اشكی را از گوشه چشمش دیدم.
آهوی زخمیم كدام سنگدل اینچنین بر تو زخم زده؟
آهوی زخمیم كدام بی رحم تو را از مادرت جدا كرده؟
آهوی زخمیم كدام دژخیم بدنبال دریدن تو بوده؟
و گریستم ،همانند ابری بهاری گریستم، آنچنان كه زخمهایش را با اشك چشمانم شستم!
دست گرمی را بر روی سرم حس كردم ،برگشتم پیرمرد ژنده پوشی را دیدم كه كشكول و تبرزین همراه داشت ، موهای بلندی داشت كه از برف هم سپیدتر بود ، ابروان حنایی رنگش بر روی چهره اش بازی میكرد و محاسن مجعدش مرا یاد شیارهای كوهستان انداخت كه امواج رودخانه از آنها سرازیر میشد!
سلام پدر
سلام بر تو پسرم.
شما كیستید ؟
ساربان..
اینجا كجاست ؟
مقتل !
مقتل كی ؟
كسی كه آسمان و زمین بر او خواهند گریست !
او كیست ؟
باید صبر پیشه كنی !
تا كی ؟
فردا ظهر !
فردا چه خواهد شد ؟
فردا عشق به مسلخ خواهد رفت ..!
این آهو !
پناه آورده است !
به كی ؟
به او !
و افق را نشانم داد ...................
با دقت نگاه كردم كاروانی به این سو می آمد ،بیش از صد شتر بار و همراه ، عده زیادی كه از هزار نفر هم بیشتر می شد همراهشان بود ، كجاوه هایی دیدم كه اطراف آنرا سربازانی رشید در محاصره داشتند ،خصوصا" یكی از آنها كه همانند نگینی می درخشید ، سر سلسله آنها ابرمردی سوار بر اسبی سپید بود كه زیبهائیش محسورم كرد ، آمدند و در كنار آن گودی خیمه زدند ،.......هنوز ساعتی نگذشته بود كه از طرف دیگر ابری سیاه دیدم ،وقتی دقت كردم انبوهی از سربازان سرخ و سیاه پوش تا بن دندان مسلح دیدم .......خیره خیره نگاه كردم و هر چه را كه میددیم باورش برایم سخت تر میشد.........
آنروز هر دو سپاه تا غروب بساط خیمه و خرگاه برپا كردند ، میدیدم افردای از سپاه سیاهپوش به این سوی می آمدند و بعد دوباره برمی گشتند ، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است ، از پیرمرد پرسیدم و او گفت :
صبر كن و تنها نظاره گر باش !
و من نگریستم ........
نیمه های شب دیدم از آن سپاه عظیم كه همراه آن مردان سپید پوش آمدند چیزی باقی نمانده است ، همه در تاریكی شب گریختند و صبح هنگام نماز كمتر از صد نفر باقی ماندند.........
هر دوسپاه در برابر هم صف كشیدند و نبرد تن به تن آغاز شد.....خدایا چه میدیدم ، از آسمان خون می بارید ، صدای شیون ملائك زمین وآسمان را پر كرده بود ، دستها میدیدم كه از بدن جدا می شد ، سرها میدیم كه هر كدام به سویی پرتاب می شد ، صورتها میدیم كه با خون پیشانی خضاب می شد ، و كودكانی را میدیم كه از فراق پدر و برادر نوحه سرایی میكردند ، كبوتران را میدیدم كه بالهایشان را با خون آغشته میكردند و به آسمان می رفتند و بعد دوباره بر می گشتند و این كار را تكرار میكردند ، دقت كردم دیدم آهوی زخمی از چشمانش قطرات خون جاری شده است ، آن پیرمرد نیز می گریست ، آسمان و زمین می گریستند تا ظهر رسید و دوباره صدای موذن را شنیدم كه اقامه نماز میكرد ، دیدم كسی را كه خودش را سپر بلای محبوبش كرد تا او نماز عشق بخواند و او خواند و رگبار تیرها بر بدن این یار فداكار همچون خار فرور رفت ............چشمانم سیاه شدند ،طاقت نداشتم ببینم ، صدای شیون و جیغ زنان و كودكان جگرم را می سوزاند سرم را به زیر انداختم ، ندای تكبیر قریبی شنیدم ، خوب كه دقت كردم ،راس نورانی دیدم كه بر سر نی تكبیر می گفت ، دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم ...........
كمی آب بر روی صورتم پاشیدند ، چشمانم را باز كردم ، هم محلیها در صف نماز جماعت دورم جمع شده بودند و هر كس زیر لب چیزی می گفت .......نگاه كردم روحانی محله مان اشك در چشمانش جمع شده بود ، با سر اشاره ای به من كرد و گفت :
مسافر خسته ،بعد از نماز زیارت عاشورا بخوان ......
و من تازه رمز خواندن زیارت عاشورا را فهمیدم .
[از بلاگ آرمین]